از نیمه های شب هم می گذره...
مثل همیشه تنهام...نمی دونم ساعتم چه عددی رو نشون می ده، تلاشی هم برای فهمیدن ساعت لعنتی از خودم نشون نمی دم.
صدای فریدون میاد... گندمای بیابون، یه لقمه نون ندادن... چشمه های ..
چه دلنواز است این آوا، به هرکی هرچی گفتم... به من جواب ندادن... میرم سراغ آهنگ بعدی... دو تا چشم سیا داری... دو تا موی رها داری... دلم برای صدای سیاوش تنگ میشه... اما بازم دوست دارم فریدون بخونه... من و پنجره... آواز دوست داشتنی تر می شه..
غم تنهایی اسیرت می کنه... تا بخوای بجنبی... ای بسوزی روزگار.. سرنوشت ما با ... گره خورده است.
دیگه دل با کسی نیست... دیگه فریاد رسی نیست...نجوای غم همچنان طنین انداز است.
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم... دیگه هیچ کس دلم و نمی بره...
دوست دارم با فریاد سکوت شب و پاره پاره کنم، اما دلم برای کسایی می سوزه که تنها نیستن و دوست دارن روزگار همیشه شب باقی بمونه...
بهار لعنتی، من و از پاییز دوست داشتنیم دور و دورتر می کنه، چرا سال باید چهار فصل باشه؟
هه، فصل مرگ نزدیک است، زندگی بتمرگ..سعی کردم کاری رو بکنم که خیلی برام سخته... بازم تو تنهاترین تنهایی هام خودکارم و دستم گرفتم و تاریکی شب رو با سفیدی کاغذ و بدون فریاد پاره کردم...
روزی
ابری خواهم شد
تا بر مرکب دستانت
مسافر باشم
روزی
درختی خواهم شد
و تو را...
با تک تک برگ هایم همبازی خواهم کرد...
روزی
گندم زاری خواهم شد
و تو هر صبح موهای طلایی ام
را
شانه خواهی زد...
از راست به چپ
از چپ به راست
تو بر من می وزی
می وزی
که من
همیشه برکه نخواهم ماند...
خسته شدم.. ذهنم بیش از این یاری نمی کنه... دراز می کشم... به سمت خدا... کاش رقص دود اینجا بود تا تماشایش می کردم... رقص یار که نیست...
زیر تاق پنجره خوابیده ام...باران نم نمک می ریزد روی صورتم ... یاد اوایل پاییز می افتم و فرار تابستان و دل عاشق پاییزم...
اما فریب می خورم... هه... پاییز نیست... بهار است...
شاید... باید...
بازکن پنجره را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند...
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد.
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را
و بهاران را باور کن...
شاعر این شعر رو نمی شناسم، واسه من نیست... صفحه اول یه سررسید دیدمش...
پی نوشت:
ندارم، ذهنم تهی تر از آن است و دلم درگیر جایی نیست که پی نوشتی برای مطلب بنویسم، هرچه خوردم و خواندم و شنیدم، مستقیما از انتهای روده دفع شده است...
باری چه می شود کرد، سرنوشت از من پرزورتر است...