تبليغاتX
روزگار پاییزی - زنده به گور
نوشته های تنهایی

نهم بهمن ماه... نمی دونم... یه تصمیم گرفتم که شاید گند بزنه به زندگیم.

زندگی ای که هیچوقت اون طوری که دوست داشتم پیش نرفت.

بازی زندگی هم من و بازی گرفته . عشقی که رفت... یادی که مرد... من خاطره بودم.. شاید، اما، همیشه و یا هرگز... شاید... من بودم و خاطره ها...

Image and video hosting by TinyPic

می خوام برات قصه بگم...

کربلایی امید یه خانواده بود..

خانواده ای که وجود نداشت... هیچ کس نمی دونست چرا تا این سن و سال کربلایی تنهاست و مجرد. اما همه دوسش داشتن.

وقتی پای صحبتاش می نشستی می گفت من که تو تموم عمرم یه بار بیشتر تا خراسون نرفتم نمی دونم چرا این جماعت به من می گن کربلایی... قربون اسمش برم، یعنی میشه یه روزی برم زیارت امام حسین...

از جنگ که اومده بود، بعضی وقتا با خودش حرف می زد. یه عده ای می گفتن موجی شده، اما مسن ترها می گفتن یه عشق قدیمی...

بعضی وقتا بی اختیار شعر می گفت، گاهی هم یه چیزایی می نوشت... درکل آدم مرموزی بود اما... بازم همه دوسش داشتن.

هوای همه رو داشت، تا جایی که دستش می رسید به خلق خدا یاری می رسوند.

همسایه خونه کربلایی آقا حمید و گل نسا خانوم بودن که چهار تا بچه داشتن... تو حیاط خونه همسایه پر بود از درختای سیب...

سیب قرمز...

کربلایی هر روز صبح وقتی بیدار می شد می اومد تو حیاط خونه اش و وجودش پر می شد از عطر سیب.

اونا یه دختر بزرگ داشتن که همیشه باید می بردنش دکتر.. زینب مریض بود.. دکترا جوابش کرده بودن... کلیه هاش درست کار نمی کرد.

از اینجای داستان می خوام ببرمت آخر قصه... چون نه من نای نوشتن دارم و نه تو حوصله خوندن.

کربلایی...

گفتم که، می گفتن یه عشق قدیمی باعث تنهاییشه... عشقی که تنهاش گذاشت، تصمیم گرفت نباشه...

کربلایی کلیه هاش رو داد به زینب.

Image and video hosting by TinyPic

وقتی وصیت نامه اش رو باز کردن تا ببینن چی نوشته، غیر از یه شعر و یکی دو تا جمله چیزی پیدا نکردن...

لا لا لا لا بخواب دنیا خسیسه

واسه کمتر کسی خوب می نویسه

یکی لب هاش همیشه غرق خنده ست

یکی پلک هاش تو خوابم خیس خیسه

عشق... سخت ترین لحظه های زندگی من بود... معشوق بدون من می توانست و من بدون او هر لحظه برایم سخت تر...

این جسم ناقابل تقدیم به یادگار عشقم، شاید با تکه های بدنم بتوانم در کنار او باشم...

پس... بدان...

هم یاد است، هم یادگار... به نازش می دار، تا وقت دیدار...

گل نسا، وصیت نامه رو می خوند و اشک می ریخت...

باری چه می شود کرد...

پی نوشت:

این بار نکته نمی گم، برات توضیح دارم. امشب نهم بهمن ماه...سختی ترین لحظه های عمرم در گذره... البته شاید بعد از این سخت تر هم بیاد.

کتاب زنده به گور صادق پیش رومه... همیشه وقتی می خوام بنویسم این کتاب کنارمه...

بزار جای خزعبلات همیشگی حرفای قشنگ صادق رو بخونیم.

صفحه اول...

از یادداشت های یک نفر دیوانه...

نفسم پس می رود، از چشم هایم اشک می ریزد، دهانم بدمزه است، سرم گیج می خورد، قلبم گرفته. تنم خسته، کوفته، شل، بدون اراده در رختخواب افتاده ام...

همه از مرگ می ترسند و من از زندگی سمج خودم...

باری چه می شود کرد؟ سرنوشت از من پرزورتر است...

نه، کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد، خودشکی با بعضی ها هست.

نه، من لش و تنبل هستم، اشتباهی به دنیا آمده ام، مثل چوب دو سر گهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده.

چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت...

حالا خوب خودم را می شناسم، طوری که هستم بدون کم و زیاد.

دیگر به دنیای مرده ها حسادت نمی ورزم، من از دنیای آنها به شمار می آیم، من هم با آنها هستم، یک زنده به گور هستم...

رفتم در رختخواب خوابیدم، همچنین خوابیدم که شاید دیگر بیدار نشوم... این فکر هر آدم عاقلی را دیوانه می کند...

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 2:17  توسط دیوانه  |