تبليغاتX
روزگار پاییزی - از قاف تا غین
نوشته های تنهایی

 قلم دستم گرفتم، وقت نوشتنه...

حوصله تنهایی رو هم ندارم، چه برسه به خودم و نوشتن... اگه به من بود همیشه از خستگی می گفتم و حس صادق وقتی که می نوشت.

اما گاهی مخاطب باید بخنده... کون لق نویسنده...

پس فعلا داستانک زیر رو بخون و بخند تا ادامه بدم... خودم که نمی تونم، شاید با خنده،.. تو، خستگی و تنهایی من رو فراموش کنی...

یه آقا پسری که تازه نامزد کرده بود، می خواست برای تولد نامزدش کادو بخره، پیش خودش گفت چون اولین باره که می خوام واسش کادو بگیرم، بهتره زیاد خصوصی و رسمی و پر خرج و برج و زرق و برق نباشه چیزی که می خرم.

خلاصه جونم واست بگه که این آقا خواهر نامزدش رو ورداشت برد خرید. این آقای عاشق شیشگولاخ قصه ما یه جفت دستکش سفید برای نامزدش خرید...

به حساب خودش هم خیلی رومانتیک بود، هم زیاد گرون نبود.

خواهر نامزدش هم برای خودش یه شورت سکسی خرید، چون احساس می کرد باید یه شرت جدید بخره، قبلیا دیگه هم کهنه شده بودن، هم بو می دادن...

حالا من چطوری تو ذهنیاتم بوی شورت خواهر نامزد آقای عاشق رو حس کردم نکته این داستانه...

موقع بسته بندی، فروشنده خیلی خوشگل و تمیز هدیه ها رو کادو کرد و تحویل آقای عاشق شیشگولاخ قصه ما و خواهر نامزدش داد.

آقای عاشق، یه نامه نوشت و گذاشت تو پاکت و برای نامزدش فرستاد.

حتما می پرسی تو نامه چی نوشته بود، خوب یه ذره جیگر سفید بمال رو دندونات تا بگم عزیزم.

البته باید بدونی که این آقای عاشق قصه ما، فکر می کرد چون همسر ایده آلی برای خودش پیدا کرده، زورش از سرنوشت بیشتره، اما...

زهی خیال باطل...

تو نامه اینارو نوشته بود این آقای عزیز ما..

عزیزم... این کادو قابل تو رو نداره، اما خریدمش چون متوجه شدم شب ها که می ریم بیرون، تو عادت به پوشیدنش نداری... اگه به خاطر خواهرت نبود، بلندترش رو برات می گرفتم که دگمه داشت ولی خواهرت بهم گفت که کوتاهش بهتره چون راحت در میاد.

ممکنه که فکر کنی رنگش خیلی روشنه، اما خانم فروشنده مال خودش رو بهم نشون داد و با اینکه 3 هفته درش نیاورده بود، رنگش اصلا تغییر نکرده بود.

ازش خواستم که مال تو رو امتحان کنه، این کار رو انجام داد و اتفاقا خیلی هم بهش می اومد.

ای کاش خودم پیشت بودم و کمکت می کردم که بپوشیش چون می دونم که کلی دست ها قبل از دست من بهش مالیده می شه.

وقتی درش میاری، یادت نره توش فوت کنی چون حتما در اثر پوشیدن مرطوب می شه...

فکر اینکه تو سال آینده چقدر لب هام رو روش می مالم خیلی بهم حال می ده...

دوستت دارم، مواظب خودت باش...

راستی! تا یادم نرفته، مد جدید اینه که یه کمی بالاش رو تا کنی تا یه ذره از پشماش معلوم بشه!

آقای عاشق قصه ما مثل شماها فکر می کرد... چه متن قشنگی نوشته و کلی به سرنوشت بیلاخ داده که بیا آناناس بخور که ما به مقصود خودمان رسیده ایم... به سرنوشت می گفت که دیدی بالاخره شاش مالی کردمت رفت، آخه ریقو چرا اینقدر زورت رو به رخ  می کشی که این دیوانه احمق بیاد و هی بگه زور سرنوشت زیاده...

اما آقای عاشق شیشگولاخ قصه ما خبر نداشت که...

کادوها تو فروشگاه جا به جا شده بودن...

پس دوباره متن نامه عاشق قصه مون رو بخون تا بهتر متوجه بشی چی شده..

...........

خوندی؟ خندیدی؟ ...

خوب، آقای عاشق قصه ما که به فاک رفت، می خوام یه چیز دیگه برات تعریف کنم، بازم سعی کن زود قضاوت نکنی و تا آخر بخونی...

...........

مادر، خسته و کوفته با زنبیل پر از سبزی و خواروبار از در وارد شد و در حالی که نفسش به شماره افتاده بود به طرف آشپزخونه رفت و زنبیل رو روی میز گذاشت.

یه جمله بگم وسط این داستان، می گم این خانواده چه پولدارن، آشپزخونه دارن، تازه تو آشپزخونه شون میز هم دارن...

پسر هشت ساله اش سخت نگران بود و نمی دونست چه طوری به مادرش بگه که داداش کوچیکه چه کار کرده، ولی خوب مادر متوجه شد و پرسید: چی شده؟

پسرک با ناراحتی گفت: مداد رنگی های من رو ورداشته روی کاغذ دیواری اتاق خواب....

مادر نگذاشت حرف پسرش تموم بشه. بلند شد و گفت: حالا کجاست؟

داداش کوچیکه قایم شده بود و داشت از ترس دندون قروچه می کرد...

مادر وقتی یادش می اومد که با چه خون جیگری پول کاغذ دیواری رو پس انداز کرده، حالش بدتر می شد... اون که اختیار از دستش در رفته بود، 10 دقیقه تموم سر و صدا کرد و حرص و جوش خورد.

اینجاست که من دیوانه باید به این نکته اشاره کنم که شاید زور سرنوشت در این داستان هم از مادر و هم از داداش کوچیکه بیشتر باشه...

داداش کوچولو هنوزم همون جا که قایم شده بود موندگار بود و بیرون نمی اومد... بالاخره مادر خسته شد و با چشمای پر از اشک به طرف اتاق خواب بچه ها رفت تا ببینه پسرش چه گندی زده و می شه درستش کرد یا نه.

وقتی در اتاق خواب رو باز کرد، یه چیزی دید که همه وجودش رو فرا گرفت.

داداش کوچیکه قصه ما، روی کاغذ دیواری عکس یه قلب کشیده بود و میون زیباترین قلب ساخته خیالاتش نوشته بود:

من، مادرم را خیلی دوست دارم...

مادر، همونجا نشسته بود و اشک می ریخت، که ای کاش...

لحظه ای فکر کرده بود..

مادر، چشم از کاغذ دیواری و خط خطی های روش بر نمی داشت...

و به اون جمله خیره شده بود...

من، مادرم را خیلی دوست دارم...

Image and video hosting by TinyPic

پی نوشت:

۱-    از زهرا رضایی برای کمک در داستان دوم تشکر می کنم.

2-  یه نفهمی نمی فهمه، یه فهیمی خودش و زده به نفهمی، ... نفهم جان، تو رو خدا بفهم، بفهم که می خوامت و نمی فهمی.

3-  پستی که می خواستم این بار بگذارم رو موکول می کنم به دفعه بعد، پس خودت و آماده کن چون دفعه بعد تو باید برای من بنویسی، نه من برای تو.

4-    یه حسی گفت بنویس، منم نوشتم گور بابای خوب بودن یا بد بودن.

5-    حوصله امتحانا رو ندارم.

۶-    پاییز منم رفت، هرچند که چهار فصل سال من پاییز است، و چه زیباست، و چه من دوستش می دارم.

7-    تنهایی، یه مدت دور و ور ما نپلک، جون مادرت بزار یه کم تنها باشم.

8-    خانوم، شلوارت رو از تو چکمه در بیار، میگیرنتا.

9-    گنده تر از خر که نمی شی... اگرم بشی، بارت می کنن، باید بکشی.

۱۰- آیا کم طاقتی و بی حوصلگی یک معضل اجتماعی است؟ صد در صد مسئوولین برای این مساله راهکاری در نظر دارند... هه، راهکار، مسئوولین، چه خنده دار... چه زجر آور..

1۱-    گفته بودم بخون از قاف تا غین، پس بدون از یه چیزی خیلی بدم میاد، دروغ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 1:57  توسط دیوانه  |