تبليغاتX
روزگار پاییزی - بغض
نوشته های تنهایی

Image and video hosting by TinyPic

 

امروز بالاخره بغض پاییز ترکید. عجیب این بود که خودشم نمی دونست که داره گریه میکنه یا خوشحاله و اشک شوق می ریزه...

داشتم قدم می زدم، فکر می کردم پشت سرمه.. احساس کردم داره میاد. دوست داشتم یه کم ادا در بیارم براش... خم شدم و یه برگ زرد از روی زمین برداشتم، نگاه معصومانه ای به برگ کردم تا بفهمه واقعا پاییز و می فهمم.

به دیوارهایی که روش شعار نوشته شده بود خیره شده بودم... مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل... راه می رفتم، هنوز فکر میکردم پشت سرم داره میاد، واسه همین هنوزم داشتم نقش بازی می کردم. من احمق، حتی یک بار هم به پشت سرم نگاه نکردم. وقتی رسیدم، گمون کردم اونم با من می رسه... وقتی رسیدم، به پشت سرم نگاه کردم...

اون نبود... اصلا قرار نبود که باشه.

حالا اشک می ریختم... دیگه نقشی برای بازی کردن نبود، منم بازی نمی کردم...این خود من بودم که گریه می کردم... برای نبودنش.

یه مصاحبه از مملی کشاورز به طور اتفاقی تو تلویزیون دیدم که می گفت سناریونویس تو ایران فقط دو تا هست، این تیکه بالا رو نوشتم که از ته دل بگم، مملی جون، سومی تو راهه.

همیشه تو فیلما فلاش بک می بینیم، کی به کیه، بزار یه بارم فلش فوروارد ببینیم.

امروز بالاخره بغض پاییز ترکید. عجیب این بود که خودشم نمی دونست که داره گریه میکنه یا خوشحاله و اشک شوق می ریزه...

از یه جایی به یه جای دیگه باید برم... سردمه... حالمم خوب نیست. قراره بنویسم...یعنی، گفتن بنویس، دیگه وقتشه. میرسم به یه میدون که خیلی اتفاقی اسمش فردوسیه.

منتظر ماشینم... یه زن جوون کنارم ایستاده که اونم منتظر ماشینه... مشخصه که زیر لب داره به زور سرنوشت فحش خوار و مادر میده. انگار خیلی وقته اینجا وایساده، آخه خیس خالی شده، مثل گوهی که روش آب گرفتن و داره گوشه خیابون دنبال یه چاله می گرده تا خودش و قایم کنه که کمتر کسی ببیندش و بگه ...

بالاخره ماشین اومد و من سوار شدم، جلو نشستم.

اون زن زودتر می خواست پیاده بشه،  عقب نشست.

ترافیک وحشتناک بود، صدای مزخرف تلفنش بلند شد... شروع کرد به حرف زدن... نمی شنیدم اون طرف چی می گه اما قابل حدس بود.

- سلام.

- با یه لحن پر از طعنه، علیک سلام.

- رسیدی؟

- مادر ... شده احمقت به جای فاطمی به آژانس گفته فردوسی، یه ساعته اینجا وایسادم. من که می دونم این کاراش عمدیه

- خوب یه دربست دیگه میگرفتی می رفتی، مگه چقدر می شد؟

- آژانسیه گفت هزار و پونصد تومن بده ببرمت فاطمی گفتم نه.

- می رفتی دیگه خره.

- خفه شو کثافت، تو بهتره به جای اینکه فکر من باشی فکر کارت سوختت باشی که تموم نشه.

- یعنی چی، خوب وقتی آژانس هست چرا من بیام؟

- تو این پنج ماه تو و خانواده ات رو خوب شناختم، دیگه نه می خوام ببینمت نه می خوام صدات رو بشنوم. حلقه رو هم گذاشتم روی اوپن آشپزخونه، حالا برو راحت چایی گرم بخورم چون من دارم یخ می کنم.

گوشی رو قطع کرد... سکوت ماشین رو فرا گرفته بود... حتی نمی خواستم صدای بغض پاییز رو بشنوم... در باز شد... سر وصال شیرازی بودیم...

اون زن، رفت به طرف فاطمی...

مملی جون، اینم خوندی؟ بازم بنویسم برات؟ از مترو طالقانی تا وصال شیرازی واست دو تا فیلم نوشتم... خوب رفقا، کارمون از فلاش بک و فلاش فوروارد و فلاش هافبک و فلاش گلر گذشته... حالا می خوام بنویسم... واسه خودم... واسه خودم که  به قول پدرخوانده (ادبیات مدرن) با چیزی که فکر می کنید خیلی فرق دارم، ولی نه، نمی تونم... شایدم نمی خوام..

نمی دونم...

امروز بالاخره بغض پاییز ترکید. عجیب این بود که خودشم نمی دونست که داره گریه میکنه یا خوشحاله و اشک شوق می ریزه...

رفتم در مغازه... دیدم مغازه بازه... آخ آخ، ببخشید دوستان، با یه کلیپ مستهجن که تو  این گوشی ها می دیدم اشتباه گرفتم یه لحظه. رفتم تو مغازه... منتظر رفیقم بودم...  بعد از اینکه کلی با بدقولی بهم ریده بود، بالاخره رسید...در و باز کرد و اومد تو، سردش بود، خیس هم شده بود... بغض پاییزه دیگه... کنار بخاری بدون دودکشی که 35 هزار تومن چند روز پیش خریدیم وایساد و گرم شد... گفت پاشو بریم... منم سردم بود، شال گردنم رو پیچیدم دور گردنم، مثل طناب دار..

بازم مسیر خونه، بازم مترو، بازم آدما... این بار خلوت بود...

نشستیم...

راننده بی ناموس حواسش نبود که فن رو روشن کرده و ملت دارن یخ می کنن... شایدم اون راننده داشت زیر لب به ما مسافرا فحش می داد و از لج ما این کار و کرده بود... مثل علویه خانوم قصه صادق هدایت که از لج خیلی ها خیلی کارا کرد... آخرشم معلوم نشد تو چادر و اتاق کی و کنار کدوم یکی خوابیده بود... آخه همیشه می گفت فلانی فقط می خواست آب کمرش و تو شکم من خالی کنه و بس...

ای بسوزی دنیا...

یه معتاد، که عینک دودی زده بود تا چشماش رو کسی نبینه و بفهمه معتاده ویالونش رو دستش گرفته بود و می زد... ما هم به گوش جان یوش می کردیم این نوای ناهنجار را...

لبای سیاهش معلوم بود که زهرماری همه وجودش رو فراگرفته... اما صداش من و یاد همه داستانای غریب زندگیم می انداخت... ویالونش رو قطع کرد، حالا دیگه فقط می خوند...

فرهاد... تو هم با من نبودی یار...

قصه نقطه چیدن من بود برای زندگی...

رسیدیم، مثل همیشه جایی برای رسیدن...

جایی که باید پیاده می شدیم، دوستم صدام زد، حواست کجاست؟ شوت میزنیا، بریم دیگه... حالا باید سوار ماشین می شدیم و من به این فکر می کردم که چون من گفتم بیا با هم بریم خونه، کرایه راه رو من باید بدم یا اون...

آخه برای همین کرایه ها، خیلی از آدمارو کنار خیابون سوار نمی کنن و این آدما تو سرما می مونن و آخرش...

می میرن...

 

پی نوشت:

1- امشب، شد... امشب بود که، سیب شد...

2- چند وقته حس می کنم یکی باید من و حس کنه.

3- میزان عشق دیگران نسبت به تو، نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنها .

4- اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند.

5- شماره های 3 و 4 از قوانین مورفی بود، من همچین خزعبلاتی سر هم نمی کنم.

6- ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است.... به آب و رنگ و خال خط چه حاجت روی زیبا را.

7- فصل مرگ نزدیک است، زندگی بتمرگ.

8- شتاب مکن، مقصد خاک است.

9- تو این متن چه کم فحش دادم، چه کم از سختی گفتم، چه کم از ... گفتم، آخه گفتن نگو...

10- دیگه به تنهایی عادت کردم، به این راحتیا تنهاییم رو تنها نمی گذارم... منم و پنجره و سیاوش و بغض غریب پاییز...

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 0:19  توسط دیوانه  |