بازم خودکار... بازم کاغذ... بازم نوشتن.. تصمیم می گیرم ننویسم.. دوباره تصمیم می گیرم که بنویسم... نوشتن برای من مثل مخدر شده... اگه ننویسم، مریضم، مریض... می خواستم این بار ورق سفید بگذارم تا تو برای من بنویسی... اما بازم ذهن نگذاشت... اون کار باشه برای دفعه بعد... قول بده که دفعه بعدی حتما تو بگی از پنجره ای که داری و شبی که همدم حرفاته... قول بده..
هرچند که فانوس خیس خیال من... روشن بشو نبود و نیست... و به تاریکی ام هدایت می کند.
هه... تاریکی... دروغ...
حسین پناهی می گه
سیاه سیاهم...
با زرد هم آهنگم کن!استاد!!!
گاهی،
حــــــــجـــــــــم یک کلاغ!
کنتراست یک تابلو را
حفظ می کند!
تابلوی من... قاب پنجره من... زندگی من و شب و تاریکی و صدای سیاوش و ... کتاب... اما باور نمی کند.. که تنهایم و او تنها کسی که تنهایی ام را می فهمد..
آری.. در این دنیا هیچکس برای هیچکس ساخته نشده.. حتی کسی که فکر می کنی تنهایی ات را درک کرده تنهایت می گذارد و تو می مانی و هیچکسی ها و هیچکسی ات... هیچکس... برای هیچکس.. برای هیچ... کس..
همچنان راه می روم در خیابانی که برای من نیست، می نویسم روی کاغذی که از آن من نیست... می روم به راهی که مقصود من نیست..
یکی نوربالا تو چشمات... یکی هم نور پایین درست وسط قلبت.
چه صدای دلنشینی...
در کوه و صحرا جای من...
هر کس که بیند حال من
گوید که من دیوانه ام... چه می خوانی پیرمرد ... با چشمانی که نمی بینن و همه چیز رو می بینن. همه چیز برات تاریکه...
لعنت به من که دلم سوخت و بهش پول دادم... لعنت به من که فکر کردم لازمه که از همه بیشتر بهش پول بدم... لعنت به من که...
دنبال چی می گردی پیرمرد؟ چیزی که باید سال ها پیش پیداش می کردی؟ ... به آب نگاه می کنی و به زور سرنوشت فکر می کنی... شاید هم به فکر آشغالایی... آشغالایی که از خیلی آدما بهترن.. شاید هم تو زباله ها دنبال یه لقمه نونی... مثل گربه هایی که از زندگی فقط گرسنگی رو می فهمن و خرسند از اینکه انسان ها باز هم فراموش کردن که باید زباله ها رو تو ظرف های در بسته و ساعت نه شب بیارن بیرون... شاید به قوطی ای نگاه می کنی که تلق تولوق... شق و شق .. تق و تق صدا می ده و تو خط مردمک چشمای تو رد میشه و می ره به جلو تا برسه به آدم بعدی... آدمایی که به قلب یه نفر نور پایین می زنن اما وقتی اون آدم ... یه راست با نور بالا کورش می کنن...
گاهی، فرق انسان ها... حتی از روی کفش هاشان هویداست... انسانی که دارد.. و انسانی که ندارد...
فرق انسان ها به اسکناس های جیب شان خلاسه می شود... آری... اشتباه نکرده ام، خلاسه.. س که پر است از سکه و ص که هزینه خرید صابون برای هیچکس نیست...
پی نوشت:
1- امیدوارم اینجا بازم جا برای این عکسا باشه
2- اگه مناسب نیستن به خاطر اینه که با موبایل گرفته شده و صرفا هدفشون شکار صحنه و لحظه بوده
3- یاکریم دل من، با آنتن، مشکل حـــــــجــــــم و تعادل داره...
4- یک میلیون و نهصد هزار تومن بدهکارم!!
5- دوست دارم برگرده... نمی فهمه... و احتمالا هم... بر نمی گرده... امیدوارم بخونه... و احتمالا... برگرده
6- از پاراگراف آخر هیچی نفهمیدم... دستم خودش رفت و نوشت...
7- از آدمایی که بدون مشخصات نظر می دن متنفرم
8- سرفه هام زیاد شده//
9- به من که سبزپرستم چه گفت چشمانت... که دوست دارم بخت سیاه را حتی... (از یه دوست...)
10- دو تا از عکسا عمدا سر و ته گذاشته شده... به ذهنت فشار بیار تا دلیلش رو بفهمی... همه چیز رو که نباید گفت... یه چیزایی رو باید فهمید..
۱۱- به درک... که کم می نویسم..
از نیمه های شب هم می گذره...
مثل همیشه تنهام...نمی دونم ساعتم چه عددی رو نشون می ده، تلاشی هم برای فهمیدن ساعت لعنتی از خودم نشون نمی دم.
صدای فریدون میاد... گندمای بیابون، یه لقمه نون ندادن... چشمه های ..
چه دلنواز است این آوا، به هرکی هرچی گفتم... به من جواب ندادن... میرم سراغ آهنگ بعدی... دو تا چشم سیا داری... دو تا موی رها داری... دلم برای صدای سیاوش تنگ میشه... اما بازم دوست دارم فریدون بخونه... من و پنجره... آواز دوست داشتنی تر می شه..
غم تنهایی اسیرت می کنه... تا بخوای بجنبی... ای بسوزی روزگار.. سرنوشت ما با ... گره خورده است.
دیگه دل با کسی نیست... دیگه فریاد رسی نیست...نجوای غم همچنان طنین انداز است.
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم... دیگه هیچ کس دلم و نمی بره...
دوست دارم با فریاد سکوت شب و پاره پاره کنم، اما دلم برای کسایی می سوزه که تنها نیستن و دوست دارن روزگار همیشه شب باقی بمونه...
بهار لعنتی، من و از پاییز دوست داشتنیم دور و دورتر می کنه، چرا سال باید چهار فصل باشه؟
هه، فصل مرگ نزدیک است، زندگی بتمرگ..سعی کردم کاری رو بکنم که خیلی برام سخته... بازم تو تنهاترین تنهایی هام خودکارم و دستم گرفتم و تاریکی شب رو با سفیدی کاغذ و بدون فریاد پاره کردم...
روزی
ابری خواهم شد
تا بر مرکب دستانت
مسافر باشم
روزی
درختی خواهم شد
و تو را...
با تک تک برگ هایم همبازی خواهم کرد...
روزی
گندم زاری خواهم شد
و تو هر صبح موهای طلایی ام
را
شانه خواهی زد...
از راست به چپ
از چپ به راست
تو بر من می وزی
می وزی
که من
همیشه برکه نخواهم ماند...
خسته شدم.. ذهنم بیش از این یاری نمی کنه... دراز می کشم... به سمت خدا... کاش رقص دود اینجا بود تا تماشایش می کردم... رقص یار که نیست...
زیر تاق پنجره خوابیده ام...باران نم نمک می ریزد روی صورتم ... یاد اوایل پاییز می افتم و فرار تابستان و دل عاشق پاییزم...
اما فریب می خورم... هه... پاییز نیست... بهار است...
شاید... باید...
بازکن پنجره را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند...
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد.
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را
و بهاران را باور کن...
شاعر این شعر رو نمی شناسم، واسه من نیست... صفحه اول یه سررسید دیدمش...
پی نوشت:
ندارم، ذهنم تهی تر از آن است و دلم درگیر جایی نیست که پی نوشتی برای مطلب بنویسم، هرچه خوردم و خواندم و شنیدم، مستقیما از انتهای روده دفع شده است...
باری چه می شود کرد، سرنوشت از من پرزورتر است...
نهم بهمن ماه... نمی دونم... یه تصمیم گرفتم که شاید گند بزنه به زندگیم.
زندگی ای که هیچوقت اون طوری که دوست داشتم پیش نرفت.
بازی زندگی هم من و بازی گرفته . عشقی که رفت... یادی که مرد... من خاطره بودم.. شاید، اما، همیشه و یا هرگز... شاید... من بودم و خاطره ها...
می خوام برات قصه بگم...
کربلایی امید یه خانواده بود..
خانواده ای که وجود نداشت... هیچ کس نمی دونست چرا تا این سن و سال کربلایی تنهاست و مجرد. اما همه دوسش داشتن.
وقتی پای صحبتاش می نشستی می گفت من که تو تموم عمرم یه بار بیشتر تا خراسون نرفتم نمی دونم چرا این جماعت به من می گن کربلایی... قربون اسمش برم، یعنی میشه یه روزی برم زیارت امام حسین...
از جنگ که اومده بود، بعضی وقتا با خودش حرف می زد. یه عده ای می گفتن موجی شده، اما مسن ترها می گفتن یه عشق قدیمی...
بعضی وقتا بی اختیار شعر می گفت، گاهی هم یه چیزایی می نوشت... درکل آدم مرموزی بود اما... بازم همه دوسش داشتن.
هوای همه رو داشت، تا جایی که دستش می رسید به خلق خدا یاری می رسوند.
همسایه خونه کربلایی آقا حمید و گل نسا خانوم بودن که چهار تا بچه داشتن... تو حیاط خونه همسایه پر بود از درختای سیب...
سیب قرمز...
کربلایی هر روز صبح وقتی بیدار می شد می اومد تو حیاط خونه اش و وجودش پر می شد از عطر سیب.
اونا یه دختر بزرگ داشتن که همیشه باید می بردنش دکتر.. زینب مریض بود.. دکترا جوابش کرده بودن... کلیه هاش درست کار نمی کرد.
از اینجای داستان می خوام ببرمت آخر قصه... چون نه من نای نوشتن دارم و نه تو حوصله خوندن.
کربلایی...
گفتم که، می گفتن یه عشق قدیمی باعث تنهاییشه... عشقی که تنهاش گذاشت، تصمیم گرفت نباشه...
کربلایی کلیه هاش رو داد به زینب.
وقتی وصیت نامه اش رو باز کردن تا ببینن چی نوشته، غیر از یه شعر و یکی دو تا جمله چیزی پیدا نکردن...
لا لا لا لا بخواب دنیا خسیسه
واسه کمتر کسی خوب می نویسه
یکی لب هاش همیشه غرق خنده ست
یکی پلک هاش تو خوابم خیس خیسه
عشق... سخت ترین لحظه های زندگی من بود... معشوق بدون من می توانست و من بدون او هر لحظه برایم سخت تر...
این جسم ناقابل تقدیم به یادگار عشقم، شاید با تکه های بدنم بتوانم در کنار او باشم...
پس... بدان...
هم یاد است، هم یادگار... به نازش می دار، تا وقت دیدار...
گل نسا، وصیت نامه رو می خوند و اشک می ریخت...
باری چه می شود کرد...
پی نوشت:
این بار نکته نمی گم، برات توضیح دارم. امشب نهم بهمن ماه...سختی ترین لحظه های عمرم در گذره... البته شاید بعد از این سخت تر هم بیاد.
کتاب زنده به گور صادق پیش رومه... همیشه وقتی می خوام بنویسم این کتاب کنارمه...
بزار جای خزعبلات همیشگی حرفای قشنگ صادق رو بخونیم.
صفحه اول...
از یادداشت های یک نفر دیوانه...
نفسم پس می رود، از چشم هایم اشک می ریزد، دهانم بدمزه است، سرم گیج می خورد، قلبم گرفته. تنم خسته، کوفته، شل، بدون اراده در رختخواب افتاده ام...
همه از مرگ می ترسند و من از زندگی سمج خودم...
باری چه می شود کرد؟ سرنوشت از من پرزورتر است...
نه، کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد، خودشکی با بعضی ها هست.
نه، من لش و تنبل هستم، اشتباهی به دنیا آمده ام، مثل چوب دو سر گهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده.
چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت...
حالا خوب خودم را می شناسم، طوری که هستم بدون کم و زیاد.
دیگر به دنیای مرده ها حسادت نمی ورزم، من از دنیای آنها به شمار می آیم، من هم با آنها هستم، یک زنده به گور هستم...
رفتم در رختخواب خوابیدم، همچنین خوابیدم که شاید دیگر بیدار نشوم... این فکر هر آدم عاقلی را دیوانه می کند...
حوصله تنهایی رو هم ندارم، چه برسه به خودم و نوشتن... اگه به من بود همیشه از خستگی می گفتم و حس صادق وقتی که می نوشت.
اما گاهی مخاطب باید بخنده... کون لق نویسنده...
پس فعلا داستانک زیر رو بخون و بخند تا ادامه بدم... خودم که نمی تونم، شاید با خنده،.. تو، خستگی و تنهایی من رو فراموش کنی...
یه آقا پسری که تازه نامزد کرده بود، می خواست برای تولد نامزدش کادو بخره، پیش خودش گفت چون اولین باره که می خوام واسش کادو بگیرم، بهتره زیاد خصوصی و رسمی و پر خرج و برج و زرق و برق نباشه چیزی که می خرم.
خلاصه جونم واست بگه که این آقا خواهر نامزدش رو ورداشت برد خرید. این آقای عاشق شیشگولاخ قصه ما یه جفت دستکش سفید برای نامزدش خرید...
به حساب خودش هم خیلی رومانتیک بود، هم زیاد گرون نبود.
خواهر نامزدش هم برای خودش یه شورت سکسی خرید، چون احساس می کرد باید یه شرت جدید بخره، قبلیا دیگه هم کهنه شده بودن، هم بو می دادن...
حالا من چطوری تو ذهنیاتم بوی شورت خواهر نامزد آقای عاشق رو حس کردم نکته این داستانه...
موقع بسته بندی، فروشنده خیلی خوشگل و تمیز هدیه ها رو کادو کرد و تحویل آقای عاشق شیشگولاخ قصه ما و خواهر نامزدش داد.
آقای عاشق، یه نامه نوشت و گذاشت تو پاکت و برای نامزدش فرستاد.
حتما می پرسی تو نامه چی نوشته بود، خوب یه ذره جیگر سفید بمال رو دندونات تا بگم عزیزم.
البته باید بدونی که این آقای عاشق قصه ما، فکر می کرد چون همسر ایده آلی برای خودش پیدا کرده، زورش از سرنوشت بیشتره، اما...
زهی خیال باطل...
تو نامه اینارو نوشته بود این آقای عزیز ما..
عزیزم... این کادو قابل تو رو نداره، اما خریدمش چون متوجه شدم شب ها که می ریم بیرون، تو عادت به پوشیدنش نداری... اگه به خاطر خواهرت نبود، بلندترش رو برات می گرفتم که دگمه داشت ولی خواهرت بهم گفت که کوتاهش بهتره چون راحت در میاد.
ممکنه که فکر کنی رنگش خیلی روشنه، اما خانم فروشنده مال خودش رو بهم نشون داد و با اینکه 3 هفته درش نیاورده بود، رنگش اصلا تغییر نکرده بود.
ازش خواستم که مال تو رو امتحان کنه، این کار رو انجام داد و اتفاقا خیلی هم بهش می اومد.
ای کاش خودم پیشت بودم و کمکت می کردم که بپوشیش چون می دونم که کلی دست ها قبل از دست من بهش مالیده می شه.
وقتی درش میاری، یادت نره توش فوت کنی چون حتما در اثر پوشیدن مرطوب می شه...
فکر اینکه تو سال آینده چقدر لب هام رو روش می مالم خیلی بهم حال می ده...
دوستت دارم، مواظب خودت باش...
راستی! تا یادم نرفته، مد جدید اینه که یه کمی بالاش رو تا کنی تا یه ذره از پشماش معلوم بشه!
آقای عاشق قصه ما مثل شماها فکر می کرد... چه متن قشنگی نوشته و کلی به سرنوشت بیلاخ داده که بیا آناناس بخور که ما به مقصود خودمان رسیده ایم... به سرنوشت می گفت که دیدی بالاخره شاش مالی کردمت رفت، آخه ریقو چرا اینقدر زورت رو به رخ می کشی که این دیوانه احمق بیاد و هی بگه زور سرنوشت زیاده...
اما آقای عاشق شیشگولاخ قصه ما خبر نداشت که...
کادوها تو فروشگاه جا به جا شده بودن...
پس دوباره متن نامه عاشق قصه مون رو بخون تا بهتر متوجه بشی چی شده..
...........
خوندی؟ خندیدی؟ ...
خوب، آقای عاشق قصه ما که به فاک رفت، می خوام یه چیز دیگه برات تعریف کنم، بازم سعی کن زود قضاوت نکنی و تا آخر بخونی...
...........
مادر، خسته و کوفته با زنبیل پر از سبزی و خواروبار از در وارد شد و در حالی که نفسش به شماره افتاده بود به طرف آشپزخونه رفت و زنبیل رو روی میز گذاشت.
یه جمله بگم وسط این داستان، می گم این خانواده چه پولدارن، آشپزخونه دارن، تازه تو آشپزخونه شون میز هم دارن...
پسر هشت ساله اش سخت نگران بود و نمی دونست چه طوری به مادرش بگه که داداش کوچیکه چه کار کرده، ولی خوب مادر متوجه شد و پرسید: چی شده؟
پسرک با ناراحتی گفت: مداد رنگی های من رو ورداشته روی کاغذ دیواری اتاق خواب....
مادر نگذاشت حرف پسرش تموم بشه. بلند شد و گفت: حالا کجاست؟
داداش کوچیکه قایم شده بود و داشت از ترس دندون قروچه می کرد...
مادر وقتی یادش می اومد که با چه خون جیگری پول کاغذ دیواری رو پس انداز کرده، حالش بدتر می شد... اون که اختیار از دستش در رفته بود، 10 دقیقه تموم سر و صدا کرد و حرص و جوش خورد.
اینجاست که من دیوانه باید به این نکته اشاره کنم که شاید زور سرنوشت در این داستان هم از مادر و هم از داداش کوچیکه بیشتر باشه...
داداش کوچولو هنوزم همون جا که قایم شده بود موندگار بود و بیرون نمی اومد... بالاخره مادر خسته شد و با چشمای پر از اشک به طرف اتاق خواب بچه ها رفت تا ببینه پسرش چه گندی زده و می شه درستش کرد یا نه.
وقتی در اتاق خواب رو باز کرد، یه چیزی دید که همه وجودش رو فرا گرفت.
داداش کوچیکه قصه ما، روی کاغذ دیواری عکس یه قلب کشیده بود و میون زیباترین قلب ساخته خیالاتش نوشته بود:
من، مادرم را خیلی دوست دارم...
مادر، همونجا نشسته بود و اشک می ریخت، که ای کاش...
لحظه ای فکر کرده بود..
مادر، چشم از کاغذ دیواری و خط خطی های روش بر نمی داشت...
و به اون جمله خیره شده بود...
من، مادرم را خیلی دوست دارم...
پی نوشت:
۱- از زهرا رضایی برای کمک در داستان دوم تشکر می کنم.
2- یه نفهمی نمی فهمه، یه فهیمی خودش و زده به نفهمی، ... نفهم جان، تو رو خدا بفهم، بفهم که می خوامت و نمی فهمی.
3- پستی که می خواستم این بار بگذارم رو موکول می کنم به دفعه بعد، پس خودت و آماده کن چون دفعه بعد تو باید برای من بنویسی، نه من برای تو.
4- یه حسی گفت بنویس، منم نوشتم گور بابای خوب بودن یا بد بودن.
5- حوصله امتحانا رو ندارم.
۶- پاییز منم رفت، هرچند که چهار فصل سال من پاییز است، و چه زیباست، و چه من دوستش می دارم.
8- خانوم، شلوارت رو از تو چکمه در بیار، میگیرنتا.
9- گنده تر از خر که نمی شی... اگرم بشی، بارت می کنن، باید بکشی.
۱۰- آیا کم طاقتی و بی حوصلگی یک معضل اجتماعی است؟ صد در صد مسئوولین برای این مساله راهکاری در نظر دارند... هه، راهکار، مسئوولین، چه خنده دار... چه زجر آور..
1۱- گفته بودم بخون از قاف تا غین، پس بدون از یه چیزی خیلی بدم میاد، دروغ.
امروز بالاخره بغض پاییز ترکید. عجیب این بود که خودشم نمی دونست که داره گریه میکنه یا خوشحاله و اشک شوق می ریزه...
داشتم قدم می زدم، فکر می کردم پشت سرمه.. احساس کردم داره میاد. دوست داشتم یه کم ادا در بیارم براش... خم شدم و یه برگ زرد از روی زمین برداشتم، نگاه معصومانه ای به برگ کردم تا بفهمه واقعا پاییز و می فهمم.
به دیوارهایی که روش شعار نوشته شده بود خیره شده بودم... مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل... راه می رفتم، هنوز فکر میکردم پشت سرم داره میاد، واسه همین هنوزم داشتم نقش بازی می کردم. من احمق، حتی یک بار هم به پشت سرم نگاه نکردم. وقتی رسیدم، گمون کردم اونم با من می رسه... وقتی رسیدم، به پشت سرم نگاه کردم...
اون نبود... اصلا قرار نبود که باشه.
حالا اشک می ریختم... دیگه نقشی برای بازی کردن نبود، منم بازی نمی کردم...این خود من بودم که گریه می کردم... برای نبودنش.
یه مصاحبه از مملی کشاورز به طور اتفاقی تو تلویزیون دیدم که می گفت سناریونویس تو ایران فقط دو تا هست، این تیکه بالا رو نوشتم که از ته دل بگم، مملی جون، سومی تو راهه.
همیشه تو فیلما فلاش بک می بینیم، کی به کیه، بزار یه بارم فلش فوروارد ببینیم.
امروز بالاخره بغض پاییز ترکید. عجیب این بود که خودشم نمی دونست که داره گریه میکنه یا خوشحاله و اشک شوق می ریزه...
از یه جایی به یه جای دیگه باید برم... سردمه... حالمم خوب نیست. قراره بنویسم...یعنی، گفتن بنویس، دیگه وقتشه. میرسم به یه میدون که خیلی اتفاقی اسمش فردوسیه.
منتظر ماشینم... یه زن جوون کنارم ایستاده که اونم منتظر ماشینه... مشخصه که زیر لب داره به زور سرنوشت فحش خوار و مادر میده. انگار خیلی وقته اینجا وایساده، آخه خیس خالی شده، مثل گوهی که روش آب گرفتن و داره گوشه خیابون دنبال یه چاله می گرده تا خودش و قایم کنه که کمتر کسی ببیندش و بگه ...
بالاخره ماشین اومد و من سوار شدم، جلو نشستم.
اون زن زودتر می خواست پیاده بشه، عقب نشست.
ترافیک وحشتناک بود، صدای مزخرف تلفنش بلند شد... شروع کرد به حرف زدن... نمی شنیدم اون طرف چی می گه اما قابل حدس بود.
- سلام.
- با یه لحن پر از طعنه، علیک سلام.
- رسیدی؟
- مادر ... شده احمقت به جای فاطمی به آژانس گفته فردوسی، یه ساعته اینجا وایسادم. من که می دونم این کاراش عمدیه
- خوب یه دربست دیگه میگرفتی می رفتی، مگه چقدر می شد؟
- آژانسیه گفت هزار و پونصد تومن بده ببرمت فاطمی گفتم نه.
- می رفتی دیگه خره.
- خفه شو کثافت، تو بهتره به جای اینکه فکر من باشی فکر کارت سوختت باشی که تموم نشه.
- یعنی چی، خوب وقتی آژانس هست چرا من بیام؟
- تو این پنج ماه تو و خانواده ات رو خوب شناختم، دیگه نه می خوام ببینمت نه می خوام صدات رو بشنوم. حلقه رو هم گذاشتم روی اوپن آشپزخونه، حالا برو راحت چایی گرم بخورم چون من دارم یخ می کنم.
گوشی رو قطع کرد... سکوت ماشین رو فرا گرفته بود... حتی نمی خواستم صدای بغض پاییز رو بشنوم... در باز شد... سر وصال شیرازی بودیم...
اون زن، رفت به طرف فاطمی...
مملی جون، اینم خوندی؟ بازم بنویسم برات؟ از مترو طالقانی تا وصال شیرازی واست دو تا فیلم نوشتم... خوب رفقا، کارمون از فلاش بک و فلاش فوروارد و فلاش هافبک و فلاش گلر گذشته... حالا می خوام بنویسم... واسه خودم... واسه خودم که به قول پدرخوانده (ادبیات مدرن) با چیزی که فکر می کنید خیلی فرق دارم، ولی نه، نمی تونم... شایدم نمی خوام..
نمی دونم...
امروز بالاخره بغض پاییز ترکید. عجیب این بود که خودشم نمی دونست که داره گریه میکنه یا خوشحاله و اشک شوق می ریزه...
رفتم در مغازه... دیدم مغازه بازه... آخ آخ، ببخشید دوستان، با یه کلیپ مستهجن که تو این گوشی ها می دیدم اشتباه گرفتم یه لحظه. رفتم تو مغازه... منتظر رفیقم بودم... بعد از اینکه کلی با بدقولی بهم ریده بود، بالاخره رسید...در و باز کرد و اومد تو، سردش بود، خیس هم شده بود... بغض پاییزه دیگه... کنار بخاری بدون دودکشی که 35 هزار تومن چند روز پیش خریدیم وایساد و گرم شد... گفت پاشو بریم... منم سردم بود، شال گردنم رو پیچیدم دور گردنم، مثل طناب دار..
بازم مسیر خونه، بازم مترو، بازم آدما... این بار خلوت بود...
نشستیم...
راننده بی ناموس حواسش نبود که فن رو روشن کرده و ملت دارن یخ می کنن... شایدم اون راننده داشت زیر لب به ما مسافرا فحش می داد و از لج ما این کار و کرده بود... مثل علویه خانوم قصه صادق هدایت که از لج خیلی ها خیلی کارا کرد... آخرشم معلوم نشد تو چادر و اتاق کی و کنار کدوم یکی خوابیده بود... آخه همیشه می گفت فلانی فقط می خواست آب کمرش و تو شکم من خالی کنه و بس...
ای بسوزی دنیا...
یه معتاد، که عینک دودی زده بود تا چشماش رو کسی نبینه و بفهمه معتاده ویالونش رو دستش گرفته بود و می زد... ما هم به گوش جان یوش می کردیم این نوای ناهنجار را...
لبای سیاهش معلوم بود که زهرماری همه وجودش رو فراگرفته... اما صداش من و یاد همه داستانای غریب زندگیم می انداخت... ویالونش رو قطع کرد، حالا دیگه فقط می خوند...
فرهاد... تو هم با من نبودی یار...
قصه نقطه چیدن من بود برای زندگی...
رسیدیم، مثل همیشه جایی برای رسیدن...
جایی که باید پیاده می شدیم، دوستم صدام زد، حواست کجاست؟ شوت میزنیا، بریم دیگه... حالا باید سوار ماشین می شدیم و من به این فکر می کردم که چون من گفتم بیا با هم بریم خونه، کرایه راه رو من باید بدم یا اون...
آخه برای همین کرایه ها، خیلی از آدمارو کنار خیابون سوار نمی کنن و این آدما تو سرما می مونن و آخرش...
می میرن...
پی نوشت:
1- امشب، شد... امشب بود که، سیب شد...
2- چند وقته حس می کنم یکی باید من و حس کنه.
3- میزان عشق دیگران نسبت به تو، نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنها .
4- اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها بسازی احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند.
5- شماره های 3 و 4 از قوانین مورفی بود، من همچین خزعبلاتی سر هم نمی کنم.
6- ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است.... به آب و رنگ و خال خط چه حاجت روی زیبا را.
7- فصل مرگ نزدیک است، زندگی بتمرگ.
8- شتاب مکن، مقصد خاک است.
9- تو این متن چه کم فحش دادم، چه کم از سختی گفتم، چه کم از ... گفتم، آخه گفتن نگو...
10- دیگه به تنهایی عادت کردم، به این راحتیا تنهاییم رو تنها نمی گذارم... منم و پنجره و سیاوش و بغض غریب پاییز...
به نام نامي علي، كه بر زبان و در كرداش جز حق و عدالت نبود.
حال و حوصله نوشتن ندارم، حتما مي گي تو كه حس نوشتن نداري بي خود مي كني قلم دستت مي گيری، ولي بدون كه حوصله ننوشتن هم ندارم.
اومدم كه از دردهاي جامعه بگم، اما تنهايي شده يك درد، دردي كه براش هيچ آرام بخشي نيست.
پس بخون و تحمل كن...
گاهي ما آدما، وقتي داریم كاري رو انجام مي ديم فكر مي كنيم اون كار درسته، پس به ديگري هم انجام اون كار رو توصيه مي كنيم، ديگري هم به ديگري و او هم به ديگري...
وقتي دچار اشتباه مي شيم، ديگري و ديگري و ... هم بايد تاوان اشتباه ما رو پس بدن.
شايد... ديگري، گناهي نداشت...
آه، كه هيچ رنگي آن قدر پست نشده كه بگويم گناه، چه رنگ است...
تجربه كردن، توجيهي بود براي مرهم كردن به گناه نكرده.
مي نويسم، در شبي كه خودم را باز پس گرفتم، از دستاني كه چيدند و چيدند و چيدند... تا در نهايت، به انتخاب رسيدند.
هنوز هم پاهاي من از گليمم فراتر است، چون بي كنايه مي گويم دوستت دارم، اما با خجالت، نمي خواهم دوستت دارم هايش را بشنوم.
پاييز من... روزگار پاييزي من... خوش آمدي.
دير به استقبال ات آمده ام، اما مي دانم كه برگ هاي زرد تو مثل هميشه مرا در آغوش مي كشند، مثل پنجره ام كه تنها همدم تنهايي هايم است.
پاييز من... پاييز مهربان من... اين حرفها را فقط من مي فهمم و تو و يك عاشقانه آرام...
غروب برگ ريزان تو را فقط من مي فهمم و مريم كه همسرش را از دست داد و آن دختر فال فروش و پسرك آدامس فروش و عبدل.
پاييز من... دور و اطراف ما را يك مشت نفهم عدل نشناس گرفته... كاش مي شد مثل يك خلت سنگين دورشان انداخت و له شان كرد.
پاييز من... از ناسزا گفتن به اين زمان و به عشق و به ... خسته شدم.
پاييز من... تو همنواي من بمان... كسي همراهم نيست.
پس تو بمان...
طرح: مهسا فرشين، نويسنده وبلاگ سيب
پي نوشت:
1- ...
2- نجواي سحرگاهان مادرم، وقتي كه كتاب را مي گشايد و مي گويد: بسم الله الرحمن الرحيم.
3- تا حالا پشت فرمون سكته كردي؟
4- وقتي دنبال چيزي مي گردي، آخرين يافته هدف تو نيست، اولين تصميم هدف توست.
5- داشتم نوري گوش مي كردم، لايي لايي... لايي لايي كه صدايی با وجود ناهنجاري اش، از صداي نوري برايم زيباتر بود، نون خشكيه...
6- وقتي برات نقطه مي چينن، به سمت نقطه ها نگاه كن، شايد آخرش...
7- به يه نفر قول داده بودم بنويسم، امشب بنويسم.
8- به نظر تو تنهايي يك معضل اجتماعي است؟
9- اون رفت، خوشحال... چيزي كه با من نداشت، بي من داره.
10- پاييز... روزگاري پاييزي... تنهايي... و تمام...
به دنیا میای و روی دست تحویلت می دن..
گاهی وقتا دیدن ریق دوران بچگیت، از همه چیز تو دنیا واسه مادرت عزیزتره ...زمانی که یبوست می گیری.
بزرگ می شی و همه فکر میکنن میتونی آدم خوب و مفید و مثمر ثمری تو زندگیت باشی، اما بزرگ که میشی، می فهمن هیچ گوهی نمی تونی بشی.
آخه سرنوشت با کسی شوخی نداره، زور داره، زور..
یه روز از سال رو برات جشن می گیرن که بدونی تو چنین روزی با پاهای نجس و شکم خونیت این دنیای سگ مصب رو نجس تر از قبل کردی.
شاید تو همون روزی که به دنیا اومدی... شایدم یه روز دیگه. اطرافیانت یه روز از سال رو برات عزا می گیرن که بدونی تو چنین روزی پاهای نجس و بدن بی فایده ات رو از این دنیای سگ مصب جمع کردی.
از دنیای میری و روی دست تحویلت می دن...
منم و پنجرم و نم نم بارون...
و یه آدم که روی دستها با صدای لا اله الا الله دارن می برنش به سمت...